این نوشته در سایت رجانیوز منتشر شده است :
«نارنجی پوش» آخرین ساخته داریوش مهرجویی است که صبح پنجشنبه در سالن همایشهای برج میلاد به نمایش درآمد تا انتظارها از پرسابقه ترین فیلمساز جشنواره سیام محک بخورد.
نارنجی پوش حکایت عکاس- خبرنگاری است که با هدایتهای یک معلم - معلم خصوصی فرزندش- با مفاهیمی چون بهداشت محیط زیست و فنگشویی آشنا می شود و آنچنان شیفته این کار می شود که بتدریج به استخدام شهرداری در می آید و لباس نارنجی رفتگران شهرداری را می پوشد و در این کار تا آنجا پیش می رود که معروفیتی به هم می زند تا داستان مهندس جوانی که عکاسی خوانده اما اکنون «سوپور» شده است، نقل محافل و رسانه ها می شود.
"حامد آبان" اکنون در محیط خانه خود نیز به تربیت "شهاب" فرزند کوچکش در این راه همت گمارده و او را نیز از علاقهمندان بهداشت محیط زیست کرده است اما ناگهان "نهال" همسر حامد که از نخبگان ریاضی است و در یک کشور اروپایی سرد تحصیل می کند، سر می رسد و با ادعای اینکه "تو با این کارت آبروی مرا در آنسوی دنیا برده ای و..." تقاضای جدایی و بردن فرزندش را می کند. کار به دادگاه کشیده می شود و استدلالهای حامد در دادگاه، بر خلاف شانتاژهای وکیل همسرش، نظر قاضی را جلب می کند و شاکی شکست می خورد. اما نهال به بهانه بردن فرزندش به سفر تفریحی کیش، حامد را به این صرافت می اندازد که فرزندش را به خارج می برد و به همین دلیل او بیمار می شود و کارش به بیمارستان می کشد. در ادامه، همسرش که در مقابل علاقه شدید شهاب به ایران، کم آورده است با او به تهران بر می گردد و همگی با علاقه به پاکیزه سازی محیط زیست می پردازند و بدین ترتیب، فیلمساز پایان بندی فیملش را با خوشی شکل می دهد.

با صراحت و قطعیت باید گفت که مهرجویی در این فیلم، کوشیده است با همان زبان سینما، پاسخی به اصغر فرهادی و «جدایی نادر از سیمین»اش دهد. او با توصیف همان فضا و حال و هوای فیلم فرهادی، حتی مسئله تقاضای طلاق و همراه کردن فرزند و دادگاه و قاضی و آرزوی رفتن به خارج و... با صراحت به فرهادی پاسخ می دهد که غرب، سرزمین یخزده و سردی است که مناسب زندگی ما ایرانیها نیست؛ بر عکس ایران سرزمین ماست که ریشه و همه چیزمان در اینجاست؛ سرزمینی که بر عکس غرب و اروپا، آفتاب و گرمی دارد و اگر اشکالاتی هم در زندگی اجتماعی ما وجود دارد، باید به دست خودمان به اصلاح و پاکسازی آنها همت گمارد.
مهرجویی بر عکس فرهادی به مردم کشورش توهین نمی کند و نه تنها آنها را از دم، بدسرشت و دروغگو و پرنفاق نمی نامد، بلکه ایرانیان را مردمی شاد، پر انرژی و با قابلیتهای زیاد برای سازندگی کوی و برزن و در حقیقت کشورشان توصیف می کند.
از نکات جالبی که در این فیلم به چشم می خورد، تأکید فیلمساز بر آغاز اصلاحات از خود و از خانه و خانواده خود است. او پاکسازی و فنگ شویی را ابتدا از اتاق کار خودش در خانه و سپس از اتاقهای دیگر شروع می کند تا به کوچه و محله و شهر خود و در حقیقت کشورش برسد. و نشان می دهد بسیاری از آدمهای طبقهی توانمند وقتی در ماشینهای آخرین سیستم خود می نشینند، بیشتر آشغالزایی دارند تا دیگران. در یکی از دیالوگهای فیلم هم با صراحت می گوید که "تو اول برو زنت را پاک کن!"
نگاه مهرجویی به دستگاه قضایی هم بر عکس فرهادی منفی نیست. یادمان بیاید که تاریخ تشکیل دادگاه حامد و نهال، در نخستین روز کاری فروردین و نخستین روز اداری در فصل بهار است و این نشانه ای است بر امید و بالندگی به دادگاه و نتیجه منطقی قضاوت در آن. ضمن اینکه حامد و در حقیقت مهرجویی خطاب به وکیلی که برای اعطای حق بردن شهاب به خارج از کشور به مادرش تلاش می کند، می گوید: «آقای وکیل! تو احتیاج به فنگ شویی داری.»
نارنجی پوش رگه هایی از اقتدار مردانه را نیز تبلیغ می کند. هم در ندادن حق به همسر نخبه حامد که در خارج تحصیل می کند، هم در آنجا که با دیالوگِ «این پسر حق منه، سهم منه، تو هم هیچ کاری نمی تونی بکنی!» که یادآور دیالوگ خاطره انگیز حمید در هامون است، ضمن اینکه مخالفت و ناراحتی نهال همسر حامد با پاکیزه سازی و فنگ شویی و حتی تغییرات مختصر در چیدمان منزل خودشان را هم می توان نوعی تقابل دیدگاه مهرجویی با روشنفکران بی ریشه ای که ارتباطی با بدنه جامعه و طبقات فرودست ندارند و در برج عاج خودمطلق بینی نشسته اند، تعبیر کرد.
فیلم البته در بعضی جاها بیشتر به شعارگویی افراطی می افتد؛ به عنوان مثال آنجا که به نقل از شهردار می گوید باید همه مردم راه نارنجی پوش را ادامه بدهند و هم مردم و هم مأموران باید بسیج بشوند تا شهرمان را تمیز کنیم. یا تکرار بیش از اندازه و کسالت آور عبارت حامد مبنی بر اینکه اینجا کشور من است، ریشه من است و اینکه نمی خواهد ایران را ترک کند.
درباره «نارنجی پوش» هنوز هم نکات گفتنی و البته ناگفتنی! هایی هم هست اما برای یک یادداشت شتابزده درست یک ساعت بعد از نمایش فیلم و در محل کافینت سالن همایشهای برج میلاد، فکر می کنم کافی باشد. ضمن اینکه در این یادداشت تنها هدفم همان نشان دادن قرینه ها و نمونه هایی از این ادعا بود که این فیلم کاملاً پاسخی سینمایی و البته قاطع به فیلم اصغر فرهادی بوده است. در باره بقیه حرفها فرصت هنوز هست.
پینوشتها:
اول: درست بعد از پایان فیلم در سالن، هنگامی که همه با سوت و کف مرتب و مدید، نارنجی پوش مهرجویی را تشویق کردند و بعد از رفتن همه، دوستی گفت: نگاه کن! زیر صندلیهای این قشر فرهیخته ای که اینچنین مهرجویی را تشویق می کنند، نگاه کن و ببین چقدر پوست ساقه طلایی و بطری آب و کاغذ و دستمال کاغذی ریخته اند!
دوم: امسال هم مثل همه این سالهای اخیری که مهرجویی فیلمی در جشنواره داشته است، خبری از جلسه پرسش و پاسخ عوامل فیلم با کارگردان نبود! چرا مهرجویی از پاسخ دادن به پرسشهای خبرنگاران و عکاسان -همانها که سنگ او را در فیلم به سینه می زند-، طفره می رود؟!
ابراهیم کیانی که در اوایل انقلاب سابقه حملات غیر قانونی به برخی فیلمهای سینمایی و بر اساس آنچه در فیلم نشان داده می شود پونز چسباندن به پیشانی بدحجابها را در کارنامه خود دارد، به دلیل برخی مسائل مالی، از مدیریت عزل شده است. او اکنون مسئولیت روزنامه سیاسی مردم امروز را دارد. در این میان، زنی مطلقه وارد زندگی او می شود و او در برزخ پنهانکاری این رابطه از همسر خود، گیر می کند و سرانجام برای رهایی از این مخمصه، او را می کشد و سپس به آتش می کشد.
***
راستش برای من خبرنگار جالب بود که ببینم کسی که تاکنون فیلمهای درجه سه بازاری و گیشه پسند و طنزهای پیش پا افتاده می ساخته و به همین دلیل ده پانزده سال است که فیلمی از او در جشنواره پذیرفته نشده است، چه شده که فیلمش به بخش مسابقه سینمای ایران راه یافته اما مثلاً فیلم «قلاده های آتش» ابوالقاسم طالبی یا «رؤیای سینما»ی علی شاه حاتمی در بخش مسابقه حضور ندارد. اما فیلم را که دیدم فهمیدم قصه چیست!

حقیقتش این است که «زندگی خصوصی» هم یک فیلمفارسی است که کارگردان سعی کرده است با زرنگی به آن چاشنی سیاسی بدهد تا اگر به همین دلیل، با انتقادات گسترده مخاطبان و منتقدان مواجه شد آن را به تفاوت سلیقه! سیاسی آنان نسبت بدهد و از این نمد کلاهی هم برای خودش تهیه کند بخصوص در شرایطی که برخی از مسئولان فرهنگی دل خوشی از برخی کسانی که او آنها را به باد فحش کشیده است نداشته باشند.
من خبرنگار و مشخصاً خبرنگار کیهان اما وقتی فیلم تمام شد و دوستان منتقد را در سالن دیدم که از تماشای این فیلم افسوس می خوردند، به آنها گفتم یک نامه تشکر از آقای فرحبخش می نویسم و وقتی تعجب آنها را دیدم، آنان را به خواندن این یادداشت حواله دادم.
بله، من از آقای فرحبخش تشکر می کنم برای اینکه بعد از این همه سال حضور در سینما هنوز یاد نگرفته است که اگر می خواهد به کسی فحش بدهد راهش این نیست که آن را با همان الفاظ و با این مقدار صراحت بدهد! توصیه من به ایشان این است که بنشینند و دو سه تا فیلم خوب هم نگاه کنند و ببینند آنها که فحش می دهند چگونه خیلی هنرمندانه میدهند نه این قدر رو !
در مورد «حاج حسین صفاریان» که روزنامه مقابل شخصیت اصلی فیلم بود و او با طعنه می گفت که دغدغه تکلیف و اینها را دارد هم تعجب کردم خیلی هم زیاد که چگونه شما در فیلمتان شخصیتی به پستی و رذالت ابراهیم را به تصویر کشیده اید که از هیچ عمل بی شرمانه ای ابا ندارد و آنوقت او را در نقطه مقابل و دشمن «حاج حسین» نشان داده اید! خب این قدر به صرافت و با فراست نبودید که متوجه شوید اگر «حاج حسین» ما دشمنی به این رذالت و پستی داشته باشد که باید افتخار کند و مخاطبان فیلم شما هم که این مقایسه را انجام دهند که علی رغم همه فحشهایی که شما به او داده اید از «حاج حسین» خوششان می آید! واقعاً چرا شما این اشتباه بزرگ را مرتکب شدید؟ ضمن اینکه اصلاحاتچی نامیدن چنین روزنامه ای را و نشان دادن عکس آقای هاشمی رفسنجانی در این روزنامه را هم ، هم ظلم به روزنامه های جریان اصلاحات و هم ظلم به آقای هاشمی رفسنجانی می دانم. حالا از اشتباهات کوچکی مثل روزنامه دولت نامیدن روزنامه حاج حسین و نسبت آن با دولت و ... می گذرم چون اشتباهات فیلم شما بزرگتر از این حرفهاست.
یک نکته دیگر هم اینکه مبتذلترین فیلمفارسیهای زمان شاه هم، این قدر کلوز آپ از چهره و بخصوص لب و دهان شخصیت اصلی زن فیلم نگرفته بودند که شما از خانم هانیه توسلی گرفته بودید. کمی رعایت می کردید که حداقل بعدها کسانی که این فیلمها را مرور می کنند نگویند این فیلم چگونه به بخش مسابقه سینمای جشنواره بین المللی «فجر» راه یافته است!
این درست که فیلم شما درباره «اکبر گنجی» یا همان «اکبر پونز» دهه شصت است. این را اکثر کسانی که در سالن نشسته بودند،متوجه شدند بخصوص با کدهایی که شما در مقدمه فیلم داده بودید و عبارت معروفی که این روزها این عنصر مرتد مرتب تکرار می کند که - نعوذ بالله - امام حسن عسکری فرزند پسر نداشته است! همه می دانند که اکبر گنجی از چهره های شاخصی بود که در دهه شصت موهای دختران بدحجاب را قیچی می کرد، بر فرق پسرانی که آستین کوتاه داشتند چهارراه باز می کرد و مشخصاً پونز چسبانی بر پیشانی دختران وِل خیابانی به اسم این عنصر امروز اطاق فکر! جنبش سبز در خارج کشور ثبت شده است. با این توجه چه لزومی داشت که برای به دست آوردن دل برخی از مخاطبان فیلمتان، به کسانی که در روزنامه شان علیه اکبر گنجی و انحرافات گسترده فکری و عقیدتی او موضع گرفتند هم فحش بدهید. می دانید که این مردم از هر چه بگذرند از عشقشان به اهل بیت "ع" نمی گذرند و هر کس هم که در راه عشق به امامان معصوم بخصوص امام حی و حاضرمان حضرت مهدی"ع" قدم و قلم می زنند و دشمنانشان را افشا می کنند دوست دارند، پس شما خیلی در این زمینه بیراه رفته اید.
ولی نکته مهمتری که وجود دارد و شما به خاطر همان سوابقتان در ساخت فیلمهای گیشه ای فراموش کرده اید این است که مشکل ما با اکبر گنجی نه به خاطر روابط احتمالی خصوصی فساد انگیز اوست بلکه به خاطر دیدگاههای ضد دینی و انحرافی اوست وگرنه همین آقایان «حاج حسین + صفار » که در فیلمتان به آنان دری وری گفته بودید هیچ گاه حاضر نشدند به مسائل خصوصی و ازدواجهای موقت و غیر موقت و مکرر آقای وزیر فرهنگ و ارشاد اسلامی دولت اصلاحات و معاون رئیس جمهوری دولت آقای هاشمی رفسنجانی بپردازند، بلکه برای افشای فسادی که ایشان در موضوع فرهنگ کشور کرده بود اقدام می کردند. یا مسائل مشابه آن یکی عضو خارج نشین اتاق فکر جنبش سبز در خارج که عنوان فیلسوفی و فرهیختگی را هم برای خودش به یدک می کشد! این مسائل، کاملاً خصوصی است و به خودشان مربوط است ولی آنچه که ما با آن کار داریم اینها نیست. بنابر این، اگر پرداختن شما به مسائل خصوصی اکبر پونز به قصد انحراف اذهان از انحراف فکری - عقیدتی و وابستگی آنان به سرویسهای غرب نباشد، قطعاً در خوش بینانه ترین حالت نشانه بد سلیقگی مفرط است.
آقای فرحبخش! صحبتم با شما کمی به درازا کشید. اما چون ده پانزده سالی بود که در جشنواره حضور نداشتید خواستم یک توصیه خبرنگارانه هم به شما بکنم و اینکه برای دفعه های بعد و سئانسهای بعد، اگر گروهی را آوردید که برای فیلم شما دست بزنند، از آنها خواهش کنید فقط در انتهای فیلم این کار را بکنند! می دانید؟ وقتی هنوز تیتراژ شروع فیلم آغاز نشده و آنها دست می زنند و یا وقتی روی اسم شما و دیگر عوامل و دست اندرکاران فیلم که بعضی از آنها اسامیی هستند که برای نخستین بار می شنویم دست می زنند، خب لو می روید دیگر! اگر به آنها تذکر بدهید که خودشان را کنترل کنند و درست وقتی فیلم تمام شد دست بزنند این طوری بقیه ممکن است – البته فقط یک احتمال است – که فکر کنند فیلم خوبی دیده اند اما خودشان خبر نداشته اند!
گیشه خوبی داشته باشید ...




